تبليغاتX
سیمرغستان
امروز من...
 

مترسک سرزمین آرزوهایت شده ام٬

                                    لباده کودکیت بر تنم٬

                                                          صورتکی گریان بر لبانم٬

 

                              سوختن به وقت درو آرزوی من است...

                                        

فصل غربت
 

وطن غریب و غریب در غربتم ...

                                   چاره ای اندیشید...

جز بند نیست چاره ی دیوانه و حکیم پندش دهد هنوز ، عجب عاقل است این
چه حمکتی در این پیچاپیچ زندگیم نهفته است، که با هر چرخشی باز بر جای اولم ایستاده ام.جواب سوالی اینگونه پر نقش در زیندگیم را کجا می یابم، که درونم ، باورم، مذهبم را کجا نشانی هست؟

صدای زنگار درون ذهنم، نیمه شبانم را هم، از من گرفته است.

 آن کودک یتیم با رویاهای شکفته نشده پرپر شده، با کدامین منطق زندگی دست به گریبان است.

تو ، همسایه بهائی که مذهب میانمان دیواری کشیده به دور از ... ، آنگاه که صدای ناله های تو را از پشت دیوار می شنوم ... .

 پسرک اکنون بزرگ شده همسایه، مگر جز این بود که بچگی مان را با هم در میان دو دیوار خانه هایمان در کوچه های سرد گذراندیم، تو چه دیدی که لاشه بیجان افیون زده ات را بر دست با نفرتی عمیق می بردند، آرزوهایت را به کدامین باد دادی.

مادر بزرگ، که اکنون از بزرگی تنها نامش را آن هم به سختی بر دوش می کشد، چرا آن دخترک تیز روی دوران خود، کنون در بند ترحم فرزندی چون من سفید چشم است.

و تو ...  هر روزه بارها و بارها به تمامی آنچه کرده ای اندیشیده ام، کاش به من می گفتی تاوان کدامین عملم را می پردازم.

 

my god
- خدایتان را برای هیچ به هیچ می فروشید، ز چه چنین پوچ می اندیشید ...

- خدایم را دوست دارم، مرا به هیچ فروختند ...

۱ـ   اعلان جنگی مخوف

۲ـ   ناقوس کلیسا

۳ـ   در زنگ زده یک طویله

۴ـ   ریل های قطار

۵ـ   تکراری بیهوده (شبیه روزمرگی)

-

-

-

  می خوای بدونی چی ان: رفتم یه پارک قدیمی، نشستم روی یک تاب قدیمی با لولاهای زنگ زده، سرعت رو زیاد کردم و چشمامو بستم . . .        

آنچه باید هر ... بداند
 

.              خاک بارون خورده رو دوست دارم ...

..             هوای بارونی رو دوست دارم ...

...            ابرای بارون زا رو دوست دارم ...

....           آدما رو زیر بارون دوستشون دارم ...

.....          کلآ از تو در همه حالتی بدم می یاد، حتی زیر بارون ...            

 

سیمای خیال
با دیدن من دو تا ابروهاشو می بره بالا و بلافاصله گره اونا رو محکم می کنه و می گه: در دین من شرف، بر عدم صحبت با جنس مخالفه ...

۱) بی شرفی از این بالا تر که با دیدن من، جنسیت منو تجسم می کنی نه انسان بودنم رو ...

۲) ..............  بیش از این که دخترا رو برای خودت طبقه بندی کردی و ...

۳) به دلایل اخلاقی از گفتن این دلیل طفره می رویم، بله می رویم

۴) هیچ کدام

 

 

 

این فصل: فروید
بردمش کافی شاپ و یه خرده زهره ماری به خردش دادم و برای آنکه عذاب وجدان خودم و کم کمک کم  کنم بهش گفتم برای اونکه باور کنی داری خوب خوب می شی، فکر کن تا تولدت بیشتر زنده نیستی، پس یالا، بجنب، زندگی کن ...

.

.

.

.

.

تولدش ۳ روز دیگست   (من یادم نبود هنوز روانشناسی نخوندم)

.

.

.

از هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم (اینو جدی می گما)

عنوان
قبلا ۲ بار مدل احمقانه وبلاگ نویسی رو امتحان کردم یه بار برای اون، یه بار برای این. این بار تصمیم نه چندان قطعی گرفتم که فقط محض خاطر خودم بنویسم ( لازم به یاد آوریست هر ۲ بار گذشته هم در شروع چنین قصدی داشتم، که با گذشت زمان و دلسوزی احمقانه من ... بگذریم)، و چون خیلی خاطر خودم و نمی خوام اراجیف نویسی موضوع کلی این وبلاگه ...

شنیدم در عوالم وبلاگ نویسی داشتن comment از بزرگان غنیمتی است منم پست اولم رو بی آنکه دلخوشکی بهش داشته باشم نگه داشتم برای روز مبادا ...

من به رویا پر کشیدم
گاهی احساس می کنم اصلآ توی این دنیا وجود ندارم، فکر می کنم یه خوابه. و اگه اینجوری باشه ...

گاهی احساسم می گه دنیا فقط یه رویا است و اصلآ دنیایی وجود نداره ... چه باید کرد با این همه خیال ...

کپي رايت :نقل تمام يا بخشی از مطالب تنها با كسب اجازه از نويسنده مجاز است. تقلید از طرح قالب وبلاگ ممنوع است.

Designed by: yek7om | Powered by: blogfa | Translate for blogfa : ITblog