بردمش کافی شاپ و یه خرده زهره ماری به خردش دادم و برای آنکه عذاب وجدان خودم و کم کمک کم کنم بهش گفتم برای اونکه باور کنی داری خوب خوب می شی، فکر کن تا تولدت بیشتر زنده نیستی، پس یالا، بجنب، زندگی کن ...
.
.
.
.
.
تولدش ۳ روز دیگست (من یادم نبود هنوز روانشناسی نخوندم)
.
.
.
از هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم (اینو جدی می گما)
