صدای زنگار درون ذهنم، نیمه شبانم را هم، از من گرفته است.
آن کودک یتیم با رویاهای شکفته نشده پرپر شده، با کدامین منطق زندگی دست به گریبان است.
تو ، همسایه بهائی که مذهب میانمان دیواری کشیده به دور از ... ، آنگاه که صدای ناله های تو را از پشت دیوار می شنوم ... .
پسرک اکنون بزرگ شده همسایه، مگر جز این بود که بچگی مان را با هم در میان دو دیوار خانه هایمان در کوچه های سرد گذراندیم، تو چه دیدی که لاشه بیجان افیون زده ات را بر دست با نفرتی عمیق می بردند، آرزوهایت را به کدامین باد دادی.
مادر بزرگ، که اکنون از بزرگی تنها نامش را آن هم به سختی بر دوش می کشد، چرا آن دخترک تیز روی دوران خود، کنون در بند ترحم فرزندی چون من سفید چشم است.
و تو ... هر روزه بارها و بارها به تمامی آنچه کرده ای اندیشیده ام، کاش به من می گفتی تاوان کدامین عملم را می پردازم.
